X
تبلیغات
آوازه خوان خسته

آوازه خوان خسته

به نام خداوند یکتا

یک داستان خیلی باحال

 

مـردي در کـنـار سـاحـل دورافـتـاده اي قـدم مـيزد .

مـردي را در فـاصله ی دور مـي بيند که مـدام خـم مـيشود و چـيـزي را از روي زمين

بـر مـيدارد و توي اقـيـانـوس پـرت مـيکـنـد. نـزديـک تـر مـي شـود،

مـيـبـينـد مـردي بومـي صـدفهايي را کـه بـه سـاحـل مـي افـتـد در آب مـيانـدازد.

- صـبـح بـخـيـر رفـيـق، خـيـلي دلـم مـيـخـواهـد بـدانـم چـه مـيـکـنـي؟

- ايـن صـدفـها را در داخـل اقـيـانـوس مـي انـدازم .

الآن مـوقـع مـد دريـاسـت و ايـن صـدف هـا را دريـا بـه سـاحل  آورده

و اگـر آنـهـا را تـوي آب نيندازم از کـمبـود اکـسـيـژن خـواهـند مرد.

- دوسـت مـن! حـرف تـو را مـي فـهـمـم ولـي در ايـن سـاحـل هـزاران

صـدف ايـن شـکـلـي وجـود دارد.تـو کـه نـمـيتـوانـي آنـهـا را بـه آب بـرگرداني خـيلي 

زيـاد هـسـتـنـد و تـازه هـمـيـن يـک سـاحـل نـيـسـت.

نمـي بـيـني کـار تـو هـيـچ فـرقـي در اوضـاع ايـجـاد نـميـکند ؟ مـرد بـومي 

لبـخـنـدي زد و خـم شـد و دوبـاره صـدفـي بـرداشـت و بـه داخـل دريـا انـداخـت و گـفـت:

" بـــراي ايـــن يــکــي اوضــاع فــرق کــرد . "

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 2:2  توسط امید رودبار  | 

پشیمانی

 
 
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست٬
 

نگفتم:« عزیزم٬این کار را نکن. »

 

نگفتم:« برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. »

 

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه٬ رویم را برگرداندم.

 

حالا اون رفته٬ و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

 

نگفتم:« عزیزم٬متأسفم٬چون من هم مقصر بودم. »

 

نگفتم:« اختلاف را کنار بگذاریم٬چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. »

 

گفتم:« اگر راهت را انتخاب کرده ای٬من آن را سد نخواهم کرد. »

 

حالا اون رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم می شنوم.

نگفتم ... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 15:56  توسط امید رودبار  | 

افسوس


 

عروس    آرزوها    بودم   آن    شب

 

ولی افسوس که در خواب بودم آن شب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 15:46  توسط امید رودبار  | 

تنهایی

چرا؟

چرا همه ی ما انسان ها محکوم به تنهایی هستیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 0:48  توسط امید رودبار  | 

یک جمله

اگه یه خودکار داشتی که فقط به اندازه یه جمله جوهر داشت چی مینوشتی که از تو در این دنیا باقی بمونه؟جواب رو به نظرها بدید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 16:55  توسط امید رودبار  | 

عشقی

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری
                            امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن
به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم نثار ميکنی امروز با تبسمی شادم کن
به جای متن های تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسی امروز با پيامی کوچک خوشحالم کن
 من امروز به تو احتياج دارم نه فردا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:34  توسط امید رودبار  | 

شهر من

پشت دریاها شهریست این شکلی.

بیایید قایقی بسازیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:1  توسط امید رودبار  | 

دکتر علی شریعتی میگه :

دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !

-----------------------------------------------------------------------------------------

تولد

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

------------------------------------------------------------------------------------------

مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد .

----------------------------------------------------------------------------------------

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

--------------------------------------------------------------------------------------------

دکتر علی شریعتی : لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی درآن لحظه هابودکه گذراندیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:48  توسط امید رودبار  | 

یک داستان جالب از تولستوی

 

پادشاهی بیمار شد، گفت که اگر کسی بتواند بیماری او را خوب کند و او را شاد کند نصف قلمروش را به او خواهد بخشید.

همه مردم به تکاپو افتادند تا اینکه شخصی گفت اگر پیراهن یک مرد خوشبخت را تن شاه کنند او خوب خواهد شد.

شاه پیکی را فرستاد تا خوشبخت ترین مرد سرزمین را پیدا کند و پیراهن او را برایش بیاورد.

پیک همه جا را گشت اما کسی را پیدا نکرد که کاملا از زندگیش راضی باشد .

شب وقتی که داشت نا امیدانه به سمت قصر بر می گشت کلبه ای را دید که در آن مردی داشت خدا را

شکر می کرد  و می گفت: خدایا شکر که امروز کارم را انجام داده ام ، یک دل سیر غذا خورده ام و اکنون راحت می توانم بخوابم!!! دیگر چه چیزی از تو بخواهم؟؟؟

پیک خوشحال شد و به داخل کلبه رفت  تا پیراهن مرد را برای شاه ببرد ،

 اما مرد پیراهنی به تن نداشت!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:40  توسط امید رودبار  | 

یک داستان فوق جالب

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 5:55  توسط امید رودبار  | 

تنها ترین تنها

 

یه روز بهم گفت:

می خواهم باهات دوست باشم.آخه میدونی؟

من اینجا خیلی تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره . میدونم . فکر خوبیه . من هم خیلی تنهام.

یه روز دیگه بهم گفت:

میخوام تا ابد باهات بمونم.آخه میدونی؟

من اینجا خیلی تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره میدونم . فکر خوبیه . منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت:

میخوام برم یه جای دور . جایی که هیچ مزاحمی نباشه . بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا . آخه میدونی؟

من اینجا خیلی تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره میدونم . فکر خوبیه منم خیلی تنهام.

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

من اینجا با یکی دوست شدم  و میخوام که تا ابد باهاش بمونم.آخه میدونی ؟

من اینجا خیلی تنهام .

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره میدونم.فکر خوبیه.منم خیلی تنهام .

حالا دیگه اون تنها نیست.و من از این بابت خیلی خوشحالم.

چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه ، اینه که نمیدونه

من هنوزم خیلی تنهام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:57  توسط امید رودبار  | 

هدیه ی عاشق

 عاشقی محنت بسیار کشید             

تا لب دجله به معشوق رسید

 

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

 

نازنین چشم به شط دوخته بود            

 فارغ از عاشق دل سوخته بود

 

دید بر روی شط آید به شتاب               

 نو گلی چون گل رویش شاداب

 

گفت به به چه گل رعنایی است           

 لایق دست چو من زیبایی است

 

حیف از این گل که برد آب او را

کند  از  منظره   نایاب   او   را

 

زاین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شصت

 

خوانده بود این مثل آن مایه ی ناز

که  نکویی  کن و  در  آب  انداز

 

خواست  کازاد  کند  از  بندش

اسم گل برد و در آب افکندش

 

گفت رو  تا  که ز هجرم برهی

نام  بی  مهری  بر  من  ننهی

 

مورد  نیکی  خاصت   کردم

از غم خویش خلا صت کردم

 

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

 

دید آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

 

دست و پایی  زد و گل را بربود

سوی  دلدارش   پرتاب   نمود

 

گفت ای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم ، بگیر این گل تو

 

بکنش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

 

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

 

خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان خواست وفا

 

عاشقان را همه گر آب ببرد

خوب رویان همه را خواب ببرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 13:23  توسط امید رودبار  | 

یک سوال

اگه یه روز غول چراغ جادو رو پیدا میکردی و بهت میگفت سریع یه آرزو بکن تا برآورده کنم چه آرزویی میکردی؟

لطفا جواب رو به قسمت نظرات بفرستید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 20:24  توسط امید رودبار  | 

خطابه ي تدفين (احمد شاملو)

غافلان
هم سازند ،
تنها طوفان
کودکان ِ ناهمگون مي زايد .

هم ساز
سايه سانان اند ،
محتاط
در مرز هاي آفتاب
در هيأت زنده گان
مردگان اند .

وينان
دل به دريا افگنان اند ،
به پاي دارنده ي آتش ها
زنده گاني
دوشادوش ِ مرگ
پيشاپيش ِ مرگ
همواره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند ،
که تباهي
از درگاه ِ بلند ِ خاطرشان
شرم سار و سرافکنده مي گذرد .

کاشفان ِ چشمه
کاشفان ِ فروتن ِ شوکران
جوينده گان شادي
در مِجري ِ آتش فشان ها

شعبده بازان ِ لبخند
در شب کلاه ِ درد
با جاپايي ژرف تر از شادي
در گذرگاه ِ پرندگان .

در برابر ِ تندر مي ايستند
خانه را روشن مي کنند
و مي ميرند .
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 9:59  توسط امید رودبار  | 

رنج از ديدگاه بزرگان

کار دلخواه برگزین تا رنج نبینی . کنفوسیوس



رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس  ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است . رابنیندرانات تاگور



از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند . فردوسی خردمند



رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست . فردوسی خردمند



سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد . ارد بزرگ



مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ



دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی . فردوسی خردمند



آنکسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . مثل چینی



آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد . فردوسی خردمند



کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است . فردوسی خردمند



رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری . جبران خلیل جبران



دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . بزرگمهر



نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام . آنتوان سنت اگزوپری



از دانش آموختن هیچ زمان غافل ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد . بزرگمهر



شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند.  نیچه



بگذار شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن . دکتر علی شریعتی



امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد . بزرگمهر



آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هویتش همنواست همانند کشتی است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزایر و دریاها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، ای بسا که غرق نشود و به قعر دریا فرو نرود . جبران خلیل جبران



به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان  ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش  می کشد ، نه آرام می شود  و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی خردمند



ما انسانها اینطور آفریده شده ایم که اگر بدانیم میلیونها سال در جهان باقی خواهیم ماند ولی قرین اندوه و بدبختی خواهیم بود راضی می شویم و حتی خوشحال می گردیم لیکن اگر بفهمیم که از بین می رویم و در عوض هیچ شکنجه و رنج نخواهیم کشید اندوهگین و مایوس می شویم !!!    . موریس مترلینگ



در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان  است . جبران خلیل جبران



قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند. ما قلب ها از ترس می میریم. تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است). پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 10:47  توسط امید رودبار  | 

ترس و شجاعت از ديدگاه بزرگان

آرمان های خویشهیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس . ارد بزرگ


فرصت
مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته


نشان ترس
کین خواهی از خاندان یک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نیروی انسانهای فرهمند . ارد بزرگ


ترس از شکست
در غرب دلبستگی ما به موفقیت باعث سست شدن ما در خطر کردن می شود. آنچه از این خطر کردن می آموزیم به آن موفقیت می ارزد. و این ترس از شکست است که تعیین می کند که بیاموزیم یا نه؟ . پارکر پالمر


از یک چیز
در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است . ناپلئون بناپارت


سرباز ترسو
سربازی که می ترسد ، جان خود و دیگر سربازان را به خطر می افکند . ارد بزرگ


دنیایی صوفیانه
آدمیان ترسو و ناکارآمد خود را در دنیایی صوفیانه قهرمان می بینند . ارد بزرگ


راه خطا
اگر به راه خطا رفتی از بازگشتنش مترس . کنفوسیوس


تنها راه
تنها راه غلبه بر ترس روبرو شدن با آن است. ما غالبا به طرف حوادثی کشیده می شویم که از رویارو شدن با آنها وحشت داریم.بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی را برای خود به ارمغان می آورید. اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد. اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهیدکرد. این، روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است. آندرو متیوز


همان بلا
اگر توجه مان را به چیزی جلب کنیم که از آن وحشت داریم ، بطور قطع همان بلائی را که از آن می ترسیم ، به سرمان می آید . آنتونی رابینز


ترس از مرگ
اگر از شما بپرسند که در این جهان در انتظار چه هستید چه پاسخ خواهید داد؟ اگر از اشخاص عادی باشید "که نود و نه درصد مردم از اشخاص عادی هستند" خواهید گفت که من دراین دنیا انتظار دارم که پس از مرگ مستقیما وارد بهشت شده ودر حالی که عمر جاویدان خواهم داشت تا پایان عالم اغذیه لذیذ بخورم و از لذت عشق و شهوت برخوردار شوم و آهنگ های طرب انگیز بشنوم و ... ولی غافل از این هستید که پس از رفتن در بهشت و داشتن عمر و جوانی همیشگی که هرگز دچار خزان پیری و بیماری نخواهید گردید دیگر از خوردن و نوشیدن و خوابیدن و شهوترانی لذت نخواهید برد و بزودی زندگی یک نواخت بهشت شما را خسته و کسل خواهد کرد زیرا چیزی که در این دنیا خوردن و خوابیدن و غیره را برای شما لذت بخش کرده ترس از مرگ و از دست دادن این لذات است و روزی که این لذات جاوید شد یعنی مرگ برای شما وجود نداشت همه چیز عادی خواهد گردید! در جای دیگر گفته ام که اگر شما را به بهشت ببرند پس از یکسال اقامت کسل شده و از در بهشت خارج گردیده و در جستجوی نقطه دیگری هستید که تغییری در زندگی شما بدهد!!! . موریس مترلینگ


بزرگترین اشتباه
بزرگترین اشتباهی که کسی مرتکب می شود , این است که دائم از اشتباه کردن بترسد . آلبرت هوبارد


باید
باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا بدی دیدن. ابوالعلا


توانایی
آنکه به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است . ارد بزرگ


صوفی منشی
از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است. نادر شاه افشار


بی تفاوتی
هرگز اجازه ندهید ترس شما را به " بی تفاوتی " سوق دهد . باربارا دی آنجلیس


سر رشته امور
اینکه بعضی ها می ترسند یا افسرده می شوند به این علت است که آنان سر رشته امور را از دست داده اند مسئولیت احساس شان بابت احساس بدی که دارند مسئولیت را از سر خود باز می کنند چون برای شان راحت تر است که دیگران را مسئول زندگی خود بدانند تا بگویند:باعث بروز چنین احساساتی خودم هستم. وین دایر


دل به هوس
ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی عظیم را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد . بزرگمهر


ترس
از آهسته رفتن نترس ، از بی حرکت ایستادن بترس . مثل چینی


بزدلان
گفتگو با آدمیان ترسو ، خواری بدنبال دارد. ارد بزرگ


نفرین
از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایلی باید ترسید . ارد بزرگ


روبرو شدن
چاره ترس روبرو شدن با چیز ترس آور و تماشای آن است . روتر فورد


دشمن
آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت . هزلت


ترس از دوست
از دشمن خودت یکبار بترس و از دوست خودت هزار بار. چارلی چاپلین


هزار بار
آدم شجاع یکبار می میرد ولی ترسو هزار بار . الین چانک


لذت
کسی که از مرگ می ترسد از زندگی لذت نتواند برد. اسپانیولی


مرد بزرگ
مرد بزرگ , غمخواری و تشویش نشان نمی دهد , عاقل است و تردید ندارد , شجاع است و نمی ترسد . کنفوسیوس


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:57  توسط امید رودبار  | 

دوست از ديدگاه بزرگان

بهترین دوست
هیچ گاه هماورد و دشمن خویش را کوچک مپندار چون او بهترین دوست توست او انگیزه پیشرفت و پویش می دهد . ارد بزرگ


ابله ترین دوستان
ابله ترین دوستان ما، خطرناک ترین دشمنان هستند.سقراط


دوست یا برادر
پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند . امیل فاگو


شر دوست
خدایا ! مرا از دوستانم محافظت بفرما . چون می دانم چگونه خویشتن را در مقابل دشمنانم حفظ کنم ! . ولتر


نابودی زمان
دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست ، بلکه نشان نابودی زمان ، به گونه ای گسترده است. ارد بزرگ


رابطه دشمن و دوست
آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت . هزلت


دوست واقعی
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . مارکز


تاثیر دوست
صفات هر کس مربوط به محسنات و نقایص اخلاقی دوستان اوست. کارلایل


رفیق بازی
هرگز بخاطر دوستت ، از انجام وظیفه ای چشم مپوش. سن لانبر


نگه داشتن دوست
دوست مثل پول ، بدست آوردنش از نگه داشتنش آسان تر است. باتلر


توبیخ دوست
دوستان را در خلوت توبیخ کن و در ملاءعام تحسین . اسکاروایلد


بعضی
بعضی ها طوری هستند که دوستانشان هرقدر از آنها پایین تر باشند بیشتر دوستشان دارند . چترفیلد


دوستان تو
همه کسانی که با تو می خندند دوستان تو نیستند. مثل آلمانی


بهترین چیز جهان
چیزی در جهان بهتر از دوست واقعی نیست . آکویناس


پایداری در دوستی
در دوستی درنگ کن ، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش . سقراط


فاصله با دوستان
برای آنکه همواره دوستانمان را نگاه داریم بهتر است همواره فاصله و بازه ای میان خود و آنها داشته باشیم . ارد بزرگ


دوستی و خانواده
دوستان عبارت از خانواده ای هستند که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است . آلفونس کار


دوست نیکو
نشان دوست نیکو آن است که خطای تو بپوشد و تو را پند دهد و رازت را آشکار نکند . پور سینا


برای اهل اندیشه
هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست . ارد بزرگ


جزر و مد در دوستی
اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟ . جبران خلیل جبران


گاه سختی
دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد . بزرگمهر


تو بی نظیری
در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بی نظیری » . براون


بدگویی از دوستان
خموشی در برابر بدگویی از دوستان ، گونه ای دشمنی است . ارد بزرگ


روزهای بارانی
دوست بجای چتریست که باید روزهای بارانی همراه شما باشد . پل نرولا


آن دوست
بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد . جبران خلیل جبران


شکارگاه دشمنان
دوستان برای نخجیر دشمنان ، چون تیر و پیکان اند . بزرگمهر


قلب دو دوست
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران


حد دوست و دشمن
هر بدی میتوانی به دشمن نرسان که ممکن است روزی دوستت گردد و هر سری داری با دوستت در میان نگذار که ممکن است روزی دشمنت گردد . سعدی


ارزش دوست
بهترین وسیله برای کاهش دشمنان ازدیاد دوستان است . انوره دوبالزاک


در روز سختی
به ارزش نگاه دوست را هنگامی پی می بری که در بند دشمن و بدسگالان باشی . ارد بزرگ


راز دوستی و  ثروت
بهترین و حقیقی ترین دوستانم از تهی دستانند . توانگران از دوستی چیزی نمی دانند . موزارت


شراکت با دوست
اگر می خواهی دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک مشو . ارد بزرگ


زمان سختی
دوست زمان احتیاج ، دوست حقیقی است . ضرب المثل انگلیسی


دلداری
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . گابریل گارسیا مارکز


دوست انسان
نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . یک دشمن می توان به خوبی یک دوست باشد . برای خود زندگی کن، زندگیت را بزیی، سپس به راستی دوست انسان خواهی شد . جبران خلیل جبران


دوستی دشمن
دشمن چون از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند . پس آنگه به دوستی کارها کند که هیچ دشمنی نتواند . سعدی


درک دوست
اگر دوستت را در تمامی شرایط درک نکنی. او را هرگز درک نخواهی کرد. جبران خلیل جبران


تفسیر دوستان
بیشتر بدبختی های ما قابل تحمل تر از تفسیرهایی است که دوستانمان درباره آنها می کنند . کولتون


ترس از دوست
از دشمن خودت یکبار بترس و از دوست خودت هزار بار. چارلی چاپلین


دوست نیکو
نشان دوست نیکو آن است که خطای تو بپوشد و رازت آشکار نکند. بوعلی سینا


نیکی به دوستان
اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید . کورش


دوستان زیاد
بهترین وسیله دفع دشمنان ، ازدیاد دوستان است . بیسمارک


تنها دوست
من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام ! . ناپلئون


دوستان محافظه کار
دوستی که نومیدنامه می خواند ، همیشه سوار تو و پیشدار دورخیزهای بلندت خواهد شد . ارد بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:43  توسط امید رودبار  | 

سخنان آلبرت انيشتين

* «اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.»

* «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیت‌ها را تغییر بده.»

* «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین وجود دارد، هیچ کشف و پیشرفت جدی برای بشر وجود نخواهد داشت.»

* «تخیل مهمتر از دانش است.علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر می‌گیرد.»

* «سعی نکن انسان موفقی باشی، بلکه سعی کن انسان ارزشمندی باشی.»

* «سخت‌ترین کار در دنیا درک [فلسفهٔ] مالیات بر درآمد است.»

* «سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:۱-ترس ۲-حرص ۳-حماقت.»

* «علم زیباست وقتی هزینهٔ گذران زندگی از آن تامین نشود.»

* «متوجه هستید که تلگراف سیمی به‌نوعی یک گربهٔ بسیار بسیار درازی است که وقتی دم‌اش را در نیویورک می‌کشید، سرش در لوس‌آنجلس میومیو می‌کند. این را می‌فهمید؟ و رادیو هم دقیقاً به همین شکل کار می‌کند؛ شما پیام‌هایی را از اینجا می‌فرستید و آنها در جایی دیگر دریافتشان می‌کنند. تنها تفاوت در این است که دیگر گربه‌ای وجود ندارد.»

* «مسائلی که بدلیل سطح فعلی تفکر ما بوجود می‌آیند، نمی‌توانند با همان سطح تفکر حل گردند.»

* «من با شهرت بیشتر و بیشتر احمق شدم.البته این یک پدیدهٔ نسبی است.»

* «مهم آن است که هرگز از پرسش باز نه‌ایستیم.»

* «هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکرکردن نیست.»

* «دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است.»

* «در دنیا خط مستقیم وجود ندارد و تمام خطوط بدون استثنا منحنی و دایره وار است و اگر این خط کوچکی که در نظرما مستقیم جلوه میکند در فضا امتداد یابد خواهیم دید که منحنی است.»

* «به آینده نمی‌اندیشم چون به زودی فرا خواهد رسید.»

* «به‌سختی میتوان در بین مغزهای متفکر جهان کسی را یافت که دارای یک‌نوع احساس مذهبی مخصوص به‌خود نباشد، این مذهب با مذهب یک شخص عادی فرق دارد.»

* «خدا، شیر یا خط؟ نمی‌کند»

* «خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.»

* «نگران مشکلاتی که در ریاضی دارید نباشید. به شما اطمینان می‌دهم که مشکلات من در این زمینه عظیم‌تر است.»

* «همزمان با گسترش دایرهٔ دانش ما، تاریکی‌ای که این دایره را احاطه می‌کند نیز گسترده می‌شود.»

* «یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند.»

* «اگه نمرهٔ تستت تک شد ناراحت نشو!»

* «در دنیایی که دیوارها و دروازه‌ها وجود ندارند چه احتیاجی به پنجره و نرده است؟»

* «از وقتی که ریاضی‌دانان از سرو کول «نظریه نسبیت» بالارفته‌اند، دیگر خودم هم از آن سر در نمی‌آورم.»

* «دوچیز بی‌پایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»

* «من نمیدانم انسان‌ها با چه اسلحه‌ای در جنگ جهانی سوم با یک‌دیگر خواهند جنگید، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آنها سنگ و چوب و چماق خواهد بود.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:35  توسط امید رودبار  | 

سخنان ويكتور هوگو

*خنده کوتاهترين فاصله بين دو نفر است . ویکتور هوگو


*هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان. ويكتورهوگو

*آن هنگام كه روحم عاشق جسمم شد و جفت گيري اين دو سر گرفت من بار ديگر متولد شدم .ويكتور هوگو
*الماس را جز در قعر زمين نمي توان يافت و حقايق را جز در اعماق فکر نمي توان کشف کرد. ويکتور هوگو

*پيروزي واقعي جان آدمي، فکرکردن است. هوگو

*زيبائي که با فضيلت توام نباشد، گل بي عطر وبوئي را ماند. ويکتورهوگو


*لبخند زن در دو موقع آسماني و فرشته مانند است : يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق
مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند . ويکتور هوگو
*انسان در عالم چون شبح سرگرداني است كه در عبور از اين راه حياتي سايه اي از خود به يادگار نميگذارد . ويكتور هوگو

*من اشخاص زنده را آناني مي دانم که مبارزه مي کنند. بي مبارزه زندگي مرگ است . هوگو
**همانطور که نویسنده ی کتابهای مشهور رُمان و شاهکار نویس دنیا ی نویسندگی* ویکتور هوگو*

(با شاهکاری چون کتاب مشهور بینوایان)میگوید:
** خنده حد فاصل میان انسانها را کم می کند.**
واین اشاره بر این است که چگونه خوشرو بودن و با روی خندان بادیگران مواجه شدن و سخن گفتن
میتواند رابطه های فی مابین افراد را بهبود بخشد
مسلما زمانی که باانسانی درهم واخم آلود روبرو میشویم دیگر آنگونه که باید احساس آرامش نمیکنیم

چراکه کمتر کسی میتواند با فردی اخمو بساط سخنی را بگشاید که منجر به خنده گردد

والبته تلاش نیز گاه بی ثمرنخواهد بود که شخصی را که بسیار جدی ست با ملایمت وآرامش کم کم بسوی
خنده رهنمون شویم .

یا حتی بافرد عصبی یا عصبانی با حربه ی خنده وارد شده واورا آرامش بخشیده واز آن تنش های عصبی
رهائی بخشیم

ویا محیط را برای او به چنان آرامشی بکشانیم که خود نیز تصور نمیکرد که چنین چیزی درآن لحظه
برای او ممکن باشد.

والبته زمانی نیزمیتوان فردی را هرچند بدخلق وکسل کننده به خنده انداخت واین بستگی به شکل رفتار
متقابل ما دارد و میدانید که رفتار متقابل در برخورد انسانها با یکدیگر بسیار مهم است

*در روانشناسی نیز بسیار درباب رفتار متقابل سخن گفته شده است*

بطور مثال اگر با غریبه حتی با طنز گلایه از زندگی کنیم بی شک هرچقدر بدخلق باشد آرام خواهد گرفت
یا حتی آشنائی برخورد کنیم که روزی بد را پشت سر گذاشته یا درکل فردی دیر جوش است اگر با لبخندی
دوستانه با او روبرو شویم

وبا خوشروئی وخنده از زمین وزمان بااو سخن بگوئیم یا

منکه خود به شخصه آدمی خندان هستم

کمتر پیش آمده با افراد ی نشسته با هر خصوصیت اخلاقی موفق به جلب نظر آنان به خنده وخندان کردن
ایشان نبوده باشم

واما صرفنظر ازاینکه در کل پیام این متن :

*خنده کوتاهترين فاصله بين دو نفر است .
ایجاد رابطه ای مثبت با دیگران است لذا بد نیست که گفته شود:

خنده را در هرزمان بر لب گذار

تا که دل ها محو و مجذوبت شوند

روح شادی را بدم در روح و جان

تاکه یاران , یار محبوبت شوند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:28  توسط امید رودبار  | 

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ گرفتار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است

نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم دم آزاری هست

می توان یافت که بر دل ز من اش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما وسر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

و این محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه ی عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شوی شهره به فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغاباز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

و از دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 18:18  توسط امید رودبار  |